مشتاقانه منتظر می مانم تا شب از راه برسد وماه با چشمان سبزش مرا برانداز کند آنگاه دستهایم را که سایه گناهان سمج روی آنها افتاده می شویم و لابه لای گلهای باغچه وکنار پاشویه حوض دنبال طنین صدای تو می گردم .
اگر بخواهم به پرونده سیاه وروزهای کبودم نگاه کنم و به کوله بارم که پرازسنگ است هرگز نمی توانم پیش تو سبکبار باشم..
من قول داده بودم که دستها و قلب شکسته ام را برای تو نگاه دارم.من قول داده بودم که در خیابان های رویا گم نشوم....قول داده بودم....
خدایا مهم نیست در بهشت باران می بارد یانه.مهم نیست که جاده های جهنم به کجا ختم می شوند و ایا ساکنان گرما زده اش می توانند در سایه یک درخت سدر نفس تازه کنند یا نه.فقط عشق رابه من بیاموز .خوابهایم را با نیم نگاهی متبرک کن و مرا به حال خود مگذار .
بی تو دنیا یک اتاق خالی ست که از عطر زندگی تهی ست.
