تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

به مناسبت تولد ستاره


هدیه ی داغ خورشید ، جنون ِ آبی ِ بید
دختر تیرو تقدیر ، شعر ِ زلال ِ تعمید

حیای سرخ ِ خرما ، شرم ِ درخت ِ انجیر
گل ِهمیشه عاشق ، پری خوشگل تیر

آرامش همیشه ، سکوت سبز بیشه
تابستون از نگاهت شروع تازه می شه

تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور من باش
آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

رقص ِ زلال ماهی ، پَر زدن پرنده
صدای تُرد بوسه ، شکفتنای خنده

همدم ماه تنها ، همبازی ستاره
خوشه به خوشه چشمک ، می شمُرمت دوباره

تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور من باش
آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

بغض ِدرخت و جنگل ، آواز ِ رود و دریا
همقفس ِ ترانه ، همنفس ِ تمنا

بی تابی های پیچک ، دستای گرم ِ خواهش
همپرسه ی محبت ، هم آغوش ِ نوازش

تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور من باش
آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:8  توسط زهرا  | 

 

سحر

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

یک دو سالی از جدایی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورداول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودم توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما باکی نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر ناگهان از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من

 

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک ار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:35  توسط زهرا  |