تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

دوستای خوبم سلام

الان درست ۱سال و ۳ماه و روزه که من این وبلاگ را ساختم روزی که وبلاگم را ساختم و اولین مطلبم را توش گذاشتم فکر نمی کردم که زمانی مثل الان اینقدر این وبلاگ را دوست داشته باشم...

این کامنت ها یه جورایی مثل بچه هام شدن گاه به گاهی میام بهشون سر می زنم ...یه بار می خونمشون ... بالا پایینشون می کنم ... خیلی هاشون کهنه شدن ولی از بین نمیرن همیشه خاطره هاشون یه گوشه از ذهنم هستند.

بعضی شون را واسه متن زیباشون دوست دارم و بعضی شون را واسه اینکه خیلی زیبا احساسم را بیرون ریختند.مثلا دوست داشتنی ترین نوشته م دلتنگی یا تو را دوست دارم واسه م خیلی خاطره انگیزه و والس شبانه رویایی . واسه مهربان من خیلی زحمت کشیدم و بال هایت را کجا گذاشتی را واسه خواننده های وبلاگم گذاشتم . یادمه وقتی هزار و یک شب را می نوشتم خیلی آشفته بودم و واسه چه دیر بی حوصله .

و بیراهه

و خرده های شیشه

و دل من برایت تنگ است

خلاصه نمی دونم تا کی این وبلاگ همدمه لحظه هام باشه ولی تا وقتی که مطلبی واسه نوشتن داشته باشم نمی بندمش .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:33  توسط زهرا  | 

 

میان قاب چشم های من

آرام نمی گیرد چشم های تو

پایت مدام ضربه می زند بر زمین

لبخند می زنم

انگار که یادت آمده باشد چیزی

لبخند می زنی

خشک می شود زود

لیوان آب را می دهم به دستت

به ناگاه

می کشی مرا در آغوشت

لیوان می افتد روی قالی

غلت می زند

میان بازوان من

شانه هایت می لرزند

هق هق می پیچد درون سکوت

لیوان خالی شده است

تو خالی می شوی در من

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:22  توسط زهرا  | 

 

غروب که می شد حرفهای ما گل می کرد . از همه چیز و همه کس حرف می زدیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده بود . تو می گفتی زیر ابر های کبود و بزرگ باران را بهتر میتوان درک کرد و من می گفتم دلم برای یک استکان چای و کبوتری که روی دیوار شکسته همسایه می نشت ، تنگ شده است.

 

آیا تو هم دلتنگ می شوی ؟ تا به حال چند بار دلت برای پشت بام و شبهای خاطره  انگیزش تنگ شده است؟ برای گریه های دوران کودکی یا کفش هایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آن طرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درخت های پیر یاد نمی کند.

 

من هر روز دهکده ای می سازم با خانه هایی از خاطره.هر خاطره تازه ای که بدست می آورم یکی از خانه ها کهنه می شود .چند وقت است که به خانه های دهکده ام خاطره ای اضافه نکرده ام؟

 

شبها ماه کنار پنجره ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم.

 

این روزها غروب که می شود هیچکس دلش برای روزی که به پلک برهم زدنی تمام شد ، نمی سوزد.

 

و من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید که امروز چقدر از تو دور شده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:17  توسط زهرا  |