تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

نشسته بودم با تنهایی خود که سکوت شکست. نشسته بودم و سرم به کارهای روزمره گرم بود. سرگرمی هایم همه جوره از پیاده روی تا کتاب خواندن و درس خواندن. از دویدن روی پله ها تا سگ دو زدن برای گرفتن مطلب و جور کردن شرایط انجام کارهای پروژه. سلام کردن های هر روزه و تلفن های هر روزه به دوستانی که هستند ولی نیستند.. گیتار زدن و خط نوشتن و هر چه تو اسمش را بگذاری روزگار گذراندن. من مانده بودم ساکن و بی حرکت من از دویدن پی زندگی با معیارهای گذشته ام دیگر دل کنده بودم و آن روزگار پذیرفته بودم که دنیای من همین است و من باید با این روزهایم همنشین شوم. مثل سنگفرشی که رویش بگذرند و گذر آدمها را حس کند هر کدام با دردی روی تن. دل خوش نبودم و بودم. خود را به گذر لحظه ها سپرده بودم و آنقدر زمانم را پر، که لحظه ای خیالم دوباره پر نکشد به هوایی و هوسی...
حالا همه چیزم دگرگون شده و من نه من سالهای پیشم و نه من گذشته های دور. نه آنکه بی خیال عبور لحظه ها بود و در تکاپوی مدام هر جا سرک میکشید و نه منی که به سکوتی دلبسته و در انتظار. همه چیز آویزان یک انتخاب است یک دل به دریا زدنی دردناک همه چیز آشفته من و دستهایم و لحظه هایی که در مشت پنهان کرده ام.
من از بازگشتن به آن روزها و آن روزهای دورتر میترسم. من هراس دارم که روزم شروع شود به سلام و تمام. و یا به گذشته های دور برسم دوباره و آمدنی لذت بخش را انتظار بکشم. من توان افتادن و از نو برخاستن را ندارم نه جراتی نه جسارتی هست دیگر که بهم بریزد امروز را و شیشه ای بشوم شفاف و آماده برای طرحی نو. بگذار صادق باشم دیگر دلم با من همپا نیست. سر خود گرفته و راه خود می رود بی من بی من! و سلولهایم خسته از همراهی است.
این روزها یم همان هست که بود. انگار کن زندگی می کنم. میشویم، میپوشم، میخورم، میپزم، میخوانم، و همیشه در انتظار ... . اما سرگشتگی ام بیش از همیشه است و همین مرا کلافه کرده. بی ثباتی مطلقی که ندانی کجای زمین و آسمانی و به کدام دسته از این مردم که هر روز می بینی تعلق داری. دراز می کشی رو به باغچه و به خودت نق میزنی که باید بلند شوم باید بنویسم باید بخوانم. تنم تابی میگیرد و مور مور میکند و دوباره میخ گلها میمانم. آسمان هم ابری است و باران میزند مدام.
مثل اینکه خودت نباشی و تو را مجبور کرده باشند یکی دیگر را هم دنبال خود بکشی با همه آن شکستگی. و هی کوچه های بن بست را طی کنی. برگردی و ببینی سایه هنوز با تست و امیدش به پاهای تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط زهرا  | 

این خرده های شیشه... عجیب موجودات
موذی و سمجی هستند....گاه تا مدتها پس از
شکسته شدن چیزی ...ناگاه ...از گوشه ای که
انتظارش را نداری و صد باره هم جارو شده ....
سر در می آورند و دستی یا پایی را می خراشند....

اما...تازه فهمیدم که شکستگی دل هم پر
است از خرده های ریز موذی ،که در زمان خودش،
به چشم نمی آید....

تو فکر می کنی که دیگر اثری...ردپایی...خرده ای...
جایی باقی نمانده...و آن وقت ...بی هوا...
یک روز دست می کشی روی دلت و...و دستت
به تیزی یک" خرده شکستگی " کهنه،رنجور می شود...

پا می گذاری به روزهای خاطره ای که فکر می کردی
حسابی جاروب شده اند....و پایت می رود روی خرده ای
تیز ....و زخمی قدیمی...دوباره ناسور می شود....

....همه ی شگسته بند ها می دانند :
همه ی شکستگی ها.... مزمن و موذی و مر موزند
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:12  توسط زهرا  | 

پر سیده بودی ایا شبیه دیروز هستم ؟
    به گمانم ،آری
هنوز،
    به خاطره هایت پاسوز هستم
امروز،
     اگر بیایی،
              هنوز هستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:15  توسط زهرا  |