تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

دو راه بیشتر وجود ندارد . یا می مانی یا می روی . یا می خواهی یا پس می زنی . یا دوام می آوری یا نفله می شوی . یا به هرقیمتی بدست می آوری یا قید همه چیز را می زنی . یا سلام می کنی و دست می دهی یا از کنارش می گذری و برنمیگردی . یا نمی گذاری اشک هایت را ببیند یا محکم با یک کشیده حالی اش می کنی که دیگر سراغت نیاید . یا شب ها از فکر بی خوابی میگیری یا بی خیال و خونسرد به آفتاب فردا که پهن می شود روی صورتت فکر می کنی . یا می جنگی یا واگذار می کنی . یا تا آخرین نیرو مایه می گذاری یا زیر لب فحشی می دهی و میپیچی توی کوچه بغل . یا با وجود همه چیز تصمیم میگیری باشی یا تن می دهی به رخوت روزها که بچرخانندت .دو راه بیشتر وجود ندارد . لعنتی یا هستی یا نیستی .....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:8  توسط زهرا  | 




قفل شده ام . دیگر نه می توانم بگویم نه می توانم بنویسم نه می توانم حسی را منتقل کنم نه می توانم ارتباط بگیرم نه می توانم زندگی کنم نه می توانم آرام و شاد ادامه دهم . همه چیز به ناگهانی و شدت عجیبی سقوط می کند و من مثل آدم های گنگ که نه صدایی می شنوند و نه قادرند با فریادی کسی را به کمک بطلبند مثل آدم های کور که از ندیدن دچار اضطراب می شوند . مثل آدم های خسته - بی نهایت خسته - که توان دفاع از خود را در هر شرایطی از دست داده اند . مثل آدم های بریده که دست می کشند مثل آدم هایی که وقت هایی که می خندند آنقدر حالشان بد است که هر لحظه احتمال این می رود که وسط قهقه ها شروع به خودزنی کنند .. مثل آدم هایی که از دست می دهند به تابعی نزولی تبدیل شده اند که از دست می دهند ادامه می دهم . احساس می کنم زندانی شده ام . دلم می خواست فرار می کردم و در تنهایی توی غاری توی تونلی توی درختی آنقدر می ماندم تا همه از بازگشتم ناامید می شدند و من هم از عذاب وجدان نگران کردن آنها که دوستم دارند خلاص می شدم و بعد به یک همیشه رونده تبدیل می شدم که هیچ ماندگاری در کارم نباشد و شاید روزی بدنم را در یونان یا شاید در یکی از جزیره های کوچک اقیانوسیه شاید در قطب جنوب شاید در ساحلی در مصر شاید در ساحل خلیج کاراییب یا.. پیدا می کردند که دیگر همه چیز تمام شده بود اما آنقدر راضی لبخندی بر لب داشتم که انگار بهترین زندگی را به نمایش گذاشته بودم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:41  توسط زهرا  |