تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

 

«برف نو، برف نو سلام سلام/ بنشين خوش نشسته‌اى بر بام»
«پاکى آوردى اى اميد سپيد/ همه آلودگى است اين ايام»
«راه شومى است مى‌زند مطرب/ تلخ‌وارى است مى‌چکد بر جام»
«اشک‌وارى است مى‌کشد لبخند/ ننگ‌وارى است مى‌تراشد نام»
«شنبه چون جمعه پار چون پيرار/ نقش همرنگ مى‌زند رسام»
«مرغ شادى به دامگاه آمد/ به زمانى که برگسيخته دام»
«ره به هموارجاى دشت افتاد/ اى دريغا که برنيايد گام»
«تشنه آنجا به خاک مرگ نشست/ کآتش از آب مى کند پيغام»
«کام ما حاصل آن زمان آمد/ که طمع برگرفته‌ايم از کام»
«خام‌سوزيم الغرض بدرود/ تو فرود آ برف تازه سلام»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 0:54  توسط زهرا  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:0  توسط زهرا  | 

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من اشیانه بسازی. پرنده گفت :من فرق درخت ها و ادم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمی دانی توی اسمان چقدر جای تو خالی است.انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد اورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک ابی دور  یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک ابی بزرگ افتاد و به یاد اورد. روزی نام این ابی بزرگ بالای سرش اسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. انوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت میاید تو را با دو بال و دو پا افریده بودم ؟ زمین و اسمان هردو برای تو بود . اما تو اسمان را ندیدی. راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد...

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:46  توسط زهرا  | 

نه

این حرف اخر نیست

حرف اخر واسه عزیز دلمه که بیاد و هرچی خواست اینجا بنویسه

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:16  توسط زهرا  |