تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

زندگی یعنی...

یک.
 در خیابان‌‌‌‌ها پرسه می‌زنم و فاصله‌ها را نشانه می‌گیرم، این با آن، خودم با آنها، خط‌های بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصله‌ی اینجا تا آنجا، فاصله‌ی خودم تا ویترین مغازه‌ها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشه‌های بی‌رنگ، فاصله‌ی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانی‌ام که کجا باید بروم! بهانه‌گیر شده‌ام! اگر صدایت را می‌شنیدم......قدم می‌زنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور می‌مانم، دستم را می‌گیرم و می‌دوم تا تو. می‌گذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاه‌هایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.

دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من می‌گذرد و از پشت‌سرنگاه‌ معصومانه‌اش را تا من دنبال می‌کند، نگاه‌ام را می‌دواند تا تو، تا آبی خنده‌های آسمانی تو.
مثل همیشه برایت دنبال لباس آبی‌ام! قیمت می‌کنم، پول همراه‌ام نیست، خنده‌ام می‌گیرد و تو می‌خندی! باورم می‌شود که هستی با من، حتی حالا که دلم تنگ است.

سه.
خودم را میان مردمی می‌بینم که با هلهله می‌دوند این طرف و آن‌طرف. آن وقت تماشایی می‌شود وقتی لغزیدن رنگ‌ها را در اطراف‌ات حس می‌کنی و گاه همچون نقاشی‌ امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ می‌پاشی. هر لحظه به رنگی می‌ماند و لحظه‌ای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای خرمايي تو وقتی سرت را می‌گذاری روی سینه‌ام!
زندگی چیزی‌ست میان همین مردم! نه؟ دلم می‌خواهد همین‌جا در آغوش بگیرم‌ات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط زهرا  | 

 

 

 

 

 پدرجان

 پدرجان ، پدرم ، كوه استوارم
 با استقامت و با وقارم
تكيه مي كنم به تو
 غمم را مي شنوي و باز هم مثل كوه استواري
 ساكت و صبوري
 سكوتت يك دنيا حرف برايم دارد
 عشق و محبتت را از نگاه و لبخندت مي خوانم
 كه همچو كوه استوار ، در خود پنهان داري
 پدر با استقامت و باوقارم
 پدرم ، پدر نازنينم
 سختي زندگي فرسوده ات كرده
 باز هم با استقامتي ، همچو كوه
 كوه استوار من
 تكيه به تو دارم
     لبخند بزن ، شادباش
      تا از شاد بودن و لبخندت
     به من گرمي ببخشي
     پدرم ، پدر نازنينم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 22:56  توسط زهرا  | 

 

 

یه وقتهایی مثل الان دلم عجیب می‌گیره، می‌ترسم که گم شده باشم، می‌ترسم که صدامو نشنوی. می‌شینم کنج اتاق روبروی در، در به در نگاهت یکی یکی بهونه‌‌ی چشمامو می‌شمرم.


آخرین بار کی اومدی و تو دستهام پریشونی موهاتو جا گذاشتی، که تنها نه‌مونن سرانگشتهای من! می‌دونی؟!... هیچ کی مثل تو صدام نمی‌کنه، هیچ کی مثل تو باورم نمی‌کنه! اصلا باورکنن یا نکنن چه فرقی می‌کنه!؟ تو که باشی همه چی دارم به خدا، تو که باشی چراغ خلوت زهرا از نگاه تو جون می‌گیره. نگام کن و ببین که چه بهونه‌گیر شده زهرای تو! واسه دیدنت، واسه شنیدنت... می‌خوام که صدام کنی و یه بار دیگه بگی زهرای من...


می‌آم سراغ نوشته‌هات و دوباره می‌خونم! چه خوشرنگ می‌نویسی تو، کاش می‌تونستم همه‌شون و واسه‌ات نقاشی کنم! نه، نتوستم نقاش خوبی بشم، نتونستم شاعر خوبی بشم! اما واسه شعر نگاهت می‌تونم آسمون و نگاه کنم و با هوای خنده‌هات بال بزنم.

 
یادته می‌گفتی بزرگ شو زهرا؟ بیا و ببین که چه بزرگ شده زهرای تو! نتونستم حتی یه خط مشق واسه‌ات بنویسم! ترسیدم بلند واسه‌ات بنویسم دوست دارم و بقیه بشنون! هنوز هم ته کلاس می‌شینم، آخ که چه دلم لک زده واسه اینکه یه بار دیگه جریم‌ام کنی!
نه! انگاری زهرای تو آدم بشو نیست!  دلم یه بغل گریه می‌خواد، دستهاتو واسه‌ام باز می‌کنی؟ چرا هیچی نمی‌تونم بنویسم! انگار هرچی کلمه بلد بودم از تو جیبم ریخته بیرون! شاید همون وقتی بود که به پات افتادم و می‌خواستم بگم که نرو و نتونستم بگم.


عجب زمونه‌ای شده !! حتی پزشک هم درد من‌و نفهمید! نوشته: واسه نفس کشیدن، سالمترول بعلاوه فلیکسوتاید، روز و شب دو پف. امون ازین روزگارپفکی که حتی توش راحت نمی‌شه نفس کشید.
کاش بیایی عزیزم، دلم هواتو کرده...

 
آخه یکی پیدا نمی‌شه اینجا که واسه‌ام یه لحظه نگاه‌تو تجویز کنه؟!

 

می‌دونم که اینجایی و با اون نگاه آرومت زل زدی به بی‌تابی لحظه‌های من. آخرش باز هم خودت به داد من می‌رسی، مثل همیشه، مثل الان. در اتاق رو می‌بندم که بوی موهات از اینجا نره! آخرین بار روی همین قالی کهنه بود که واسه‌ام سجاده‌ات رو پهن کردی و گفتی بخون... آه... ببین که یاس سپید تو امشب چه کرده با این تن خاکی من...


فصل انار است، باید بروم، همین فردا...


کاش این بار ببینمت

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:51  توسط زهرا  |