زندگی یعنی...
یک.
در خیابانها پرسه میزنم و فاصلهها را نشانه میگیرم، این با آن، خودم با آنها، خطهای بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصلهی اینجا تا آنجا، فاصلهی خودم تا ویترین مغازهها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشههای بیرنگ، فاصلهی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانیام که کجا باید بروم! بهانهگیر شدهام! اگر صدایت را میشنیدم......قدم میزنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور میمانم، دستم را میگیرم و میدوم تا تو. میگذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاههایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.
دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من میگذرد و از پشتسرنگاه معصومانهاش را تا من دنبال میکند، نگاهام را میدواند تا تو، تا آبی خندههای آسمانی تو.
مثل همیشه برایت دنبال لباس آبیام! قیمت میکنم، پول همراهام نیست، خندهام میگیرد و تو میخندی! باورم میشود که هستی با من، حتی حالا که دلم تنگ است.
سه.
خودم را میان مردمی میبینم که با هلهله میدوند این طرف و آنطرف. آن وقت تماشایی میشود وقتی لغزیدن رنگها را در اطرافات حس میکنی و گاه همچون نقاشی امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ میپاشی. هر لحظه به رنگی میماند و لحظهای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای خرمايي تو وقتی سرت را میگذاری روی سینهام!
زندگی چیزیست میان همین مردم! نه؟ دلم میخواهد همینجا در آغوش بگیرمات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟


