تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

                                             

                                      از زندان تن خود بیرون خواهم آمد روزی

و اگر بتوانم این بار برای حبس شدن در قفس تن انسان دیگری تلاش خواهم کرد

جست و جو میکنم  کسی که بفهمد ترس تنها زیستنم را

و خواهم یافت کسی که دستان سردم میشوند مامن شبانه ی تن سوزانش

..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط زهرا  | 

 

 

    یک اسمان پرنده

 با هم بخندیم

 وفای عشق

متشکرم 

  برای تو

 

 

 

  والس شبانه

 

اینجا نیست و عجیب هوایش هست، جوراب‌هایش جا ماند، حتما می دانسته که دلم خوش است به همین بهانه‌های رنگ رنگ. صورتی، آبی، سفید و حالا سرخ روی مخمل آبی.


نششته بود روبروی من، با آن موهای بلند که دسته شده‌بودند روی شانه‌ی چپ‌اش. هنوز نم داشت، حتی با چشم‌های بسته هم می‌شد فهمید.عطر خنک‌اش بیداد می‌کرد.پیشانی بلندش مثل همیشه زیر سایه‌-روشن طره‌ای که موج برمی‌داشت و می‌رقصید هاشور خورده بود. دیوانه‌اش بودم، بیشتراز آنچه که در نگاه‌ام بخواند یا از تکرار نفس‌هایم بشنود که "دوست‌ات دارم". موهایش کوتاه‌تر شده بود اما زیبا بود، حتی زیباتر از آخرین باری که دیده بودمش.

 

آمده بود برای دل من، می‌دانستم و هیچ نپرسیده بودم! می‌خواستم همه‌اش مال خودم باشد. دست‌هایم را گره کرده بودم دوربازوان سپیدش‌ و بلند صدایش زده بودم. لب‌هایش را که نشاند روی گونه‌ام، چیزی درون دلم را به یقین مهر تایید زد که من آن تواَم. آن وقت دست‌هایم رفتند تا گونه‌های مهربانش وآرام نشستند دوسمت صورتش و او بی حرکت درون قاب دستهای من جا مانده بود. زل زده بود به چشم‌های خیس من، با نرمی دستهایش گونه‌هایم را پاک کرد و دوباره بوسیدشان. موهای خوش عطرش را که حالا پریشان بوسه‌های من بودند با سرانگشتانم جمع کردم و ریختم پشت آن گردن بلند و با لب‌هایم زیرآن نوشتم"یادت باشه دوستت دارم"


گفته‌بودم کاش گوشوار یاقوت خریده‌بودم، همان را که برایت نشان کرده بودم با آن شکوفه‌های ریز! گفته‌بود یکروز خواهی خرید محمد من. و با نرمی انگشتانش اشک‌هایم را بوسیده بود. صورتم را رساندم تا لاله‌ی گوش‌هایش و آن وقت لب‌هایم را که دیگر طعم خاک و باران گرفته بودند گوشوار کردم تا همیشه آنجا داغ و پر خواهش بمانند. نبض دلچسبی روی لب‌هایم ضرب گرفته بود، دوباره زاده شده بودم، با نفس‌هایش، با نگاه‌هایش، با...

 

دراز کشیدم و دل دادم به لای لای نفس‌هایش، خوابم برده بود! بیدار که شدم سرم روی حجم خالی پیراهن صورتی اش جا مانده بود.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:9  توسط زهرا  | 

الو

 سلام .... 

 منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو .....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
...
تا خدا خداست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:43  توسط زهرا  | 

نمی دونم چرا امروز یه جور دیگم . نمی دونم چرا همه یه جور دیگن . اصلا امروز با همه روز ها فرق داره . نمی دونم چرا درخت ها به من سلام می کنند ٬ چرا آسمان به من می خنده و چرا گلها به من می گن امروز ٬ روزه تو .

امروز زوزه منه !!!!!!!!!!!

یعنی چی ؟

آهان حالا فهمیدم امروز روز تولدمه

 

                             تولدت مبارک زهرا جان

                       

                          اینم واسه خودم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:37  توسط زهرا  | 

 

 

بنفشه ها به چه زبانی به هم می گویند "دوستت دارم"؟ باران ها و کوه ها و درختان به چه زبان؟ آیا لب هایی که فردا متولد می شوند ، بوسه را خواهند آموخت؟ آیا عسل ها فرهاد را می شناسند؟ رایحه تو و رویاهای خودم را کجا پنهان کنم؟

 

نام تو با کدام حرف آغاز می شود؟ چه کسی چشم های تو را رنگ کرده است؟ چه کسی دگمه های پیراهنم را از ماه آورده است؟ چه کسی زیباتر و سپیدتر از نمک ها می خندد؟ شعرهای من با کدام حرف به پایان می رسد؟

 

قلمرو دوزخ کجاست؟ مساحت بهشت چقدر است؟ چرا هیچ گلی در رودخانه نمی روید؟ چرا صخره از عریانی دریا نمی گوید؟ چرا کسی غبار آسمان را پاک نمی کند؟ چرا دستی کلمه های بی روح را در خاک نمی کند؟

 

آیا پرتقال ها هم گناه می کنند؟ آیا لیمو های ترش قدر وقت را می دانند؟ آیا مرده ها غزل می خوانند؟ آیا پدر بزرگم در برزخ ، همسایه یک پروانه جوان است؟ اکنون در کهکشان ساعت چند است؟

 

تا تو روی زمین قدم می زنی و هرشب چراغ های ایوان را روشن می کنی فرشته ها پلک برهم نمی گذارند ، ماهی ها قلب آبی تو را ترجمه می کنند و جاده ها همچنان به راه خود ادامه می دهند.

 

شمع ها کی می خوابند؟ بوسه ها کی می میرند؟ آب ها کی تشنه می شوند؟ نان ها کی گرسنه می مانند؟ کلمه هایم را در جیب شیطان نمی ریزم و بند کفش های او را نمی بندم. به قفس ها سلام نمی کنم ، نبض مرگ را می گیرم و به انتظار اتفاق هایی که هنوز نیفتاده اند می مانم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:11  توسط زهرا  | 

من دلتنگ بودم تعبیر سکوت گیجم کرد.

دیدم که درخت هست.

 وقتی که درخت هست پیداست که باید بود

 و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد .

 تو هم با من بمان ،

 من و تو تنها با هم به حقبقت می رسیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:37  توسط زهرا  | 

 

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

 که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:12  توسط زهرا  |