مهربان مرا پيداکن من در امتداديک شب مه گرفته به سوسوي ستاره اي اسيرهستم.
صداي مرابشنوصداي من در همهمه يک دنياي شلوغ گم شده
تنهاتو مي تواني ردپاي قلب مرادر اين ازدحام پيداکني
قلبي که حتي خودم آن را گم کرده ام!
مهربانم تو تنها کسي هستي که حتي در تاريکي مطلق
دروغ هاي من بازهم رنگ صورتي احساسم را مي بيني
ومن هنوز درلابه لاي خاطرات پاره پاره ومبهم
به دنبال عطر نگاه وطنين گرم صداي تو مي گردم.
هيچگاه يادم نميرود
اولين دروغي که به توگفتم
وفهميدي وهيچ نگفتي!مهربانم مرا پيدا کن
باز امشب...
مرا التهابی است، تبی است!
سودايی شده ام!
مدام صدايی می شنوم، پژواکی مبهم...
کسی بر بلندای جايی صدايم می کند، کوه را می شنوم، هيچ نمی فهمم
...
برايم نگرانند! انگار ساعتی را به هزيان گذرانده ام!
رو در روی آينه ماندم، نگاه کردم، آينه خالی بود، چشمانم را بستم، در ته چشمانم چيزی خبر از رؤيت تاريکی می داد، بدنم سرد بود و داغ! زاويه اتاق ابعاد تنم را تنگ می فشرد، ضرب آهنگ فضا در ميان سکوت جا مانده بود، نمرده به دخمه تاريک اسير مانده بودم، نه زمين زير پايم بود و نه سقف بالای سرم...
خودم را می ديدم ، تن من پيدا بود، صدايی آمد، آرام که شدم نور سياه گم شده بود، سبک بودم، سيال، انگار از قانون نيوتون اثری نبود...
...
الان خالی ام از همه چيز، پر ام از خواستن، ای کاش بيايی و صدايم کنی...
مگرنگفتی هستم؟، پس کجايی، کجا؟!
تنها شده ام، پی چشمانت می گردم، گاهواره آغوشت را می جويم، تا نيايی چشم بر هم نگذارم!
بيا و برايم لای لايی بخوان که چنين بی تو به سودا زده ام
شبانه ايست غريب! رد سرخ چشمانم را ببين! طلوع ديدگانت را منتظرند...
بيا و برايم بخوان، صدا می زنم تو را، قسم به حرمت اشکهايم بيا...
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پراندیشه و روشن بین به من می نگری چه
نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمیدانی؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از
دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

من در ایینه ، رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تورا در خور؟
_هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
_هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
_همه چیز
تو چه کم داری؟
_هیچ
بی تو درمی یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم،
که تو خواننده شعرم باشی
-راستی شعر مرا می خوانی؟
نه،دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
-کاشکی شعر مرا می خواندی!!!
دچار یعنی عاشق فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند، و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست. نه ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست . اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست دچار باید بود وعشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

ستاره ی آرزوهایم:
نگاه کن
که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سرکشم
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو امدی زدورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ، ز ابدها ، ز بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره جدا نکن
ستاره جون از همينجا تولدت را تبریک میگم و این شعرا تقدیم میکنم به تو
دوست دارم

چه کسی بغضهای فرو خورده را می تواند شماره کند ؟ یا پرهای پروانه های مرده را پیراهن هر ستاره کند؟ چه کسی دست کلمات دست نخورده ذهن مرا می تواند بگیرد و آنها را به باغ شعر ببرد؟ چه کسی شکل شادی هایی را که در راهند و روی آیینه های ما خواهند نشست ، می تواند نقاشی کند؟
چه کسی غمهای روزمره مرا می تواند جاودانه کند؟ بی آنکه امروز و فردا را بهانه کند ؟ چه کسی منتظرم می ماند تا مدادم را پیدا کنم و نامه ای بنویسم ؟ نامه ای برای او که هفته دیگر یا شاید هفت هزار سال دیگر آن را می خواند.
چه کسی این دیوار های سرسخت موازی را از پیش روی من و تو بر می دارد ؟ این لبخند های پر تکلف تکراری ، این نفسهای یکنواخت اداری کی تمام خواهد شد ؟ چه کسی حرف های خسته دلم را خواهد شنید و دستی بر سر و رویش خواهد کشید ؟
دلم می خواهد همه جا پر از آیینه باشد ، درخت ها حتی آیینه باشند ، پرنده ها آیینه ، خیابانها آیینه ، آسمان آیینه ، زمین آیینه ، آدمها آیینه ، دیوارها آیینه ، و هیچ کس نتواند خودش را پشت دروغ پنهان کند و مدام برایمان شکلک در بیاورد.
دلم می خواهد همه خدا را ببینند که هر روز منتظر است با او درد دل کنیم و مشقهایمان را نشانش دهیم.دلم می خواهد همه ، دست های با سخاوت او را ببینند که پر از گلهای خوشبوی محمدی است و هیچ نترسند و آنقدر جلو بروند که جانشان معطر شود.
آه چقدر خوب می شد اگر مردم می دانستند ، هر وقت که بخواهند می توانند سر در آغوش خدا بگذارند و تمام دلتنگی هاب خود را گریه کنند.
|
دل من برايت تنگ است اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي … اگه تو ترانه بودي … اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!! |

