تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

 

چند ماهی میشد که با او صحبت می کرد، اما همه طوری نگاهش می کردند که انگار دیوانه است و او ناچار شده بود فقط وقتی تنها هستند  رازهایش را به او بگوید، اما امروز احساس خوبی داشت ومی توانست به راحتی در حضور دیگران با او حرف بزند . دیگران هم خوشحال بودند ویکسره تبریک می گفتند:

مبارک است.... قدم نورسیده مبارک!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 21:35  توسط زهرا  | 

 

     از تو

کتابی که ورق می زنم و دفتری که در آن می نویسم ، بوی تو را دارد . بویی که مرا از قدیمی ترین غار های زمین جدا می کند وبه آسمان می برد . آنقدر بالا میروم که ماه را زیر پایم می بینم و میتوانم صدای فرشتگان را بشنوم .

 

 درخت بلوطی که هر روز مقابل دیدگانم راه می رود و کبوتری که بر لبه حوض می نشیند ، بوی تو را دارد.بویی که مرا از خواب هایم می گیرد و به دست ترانه ها می سپارد . آنگاه طنین ساده ای میشوم و در گوش جهان می نشینم .

 

بوی تو را دارد این روزهای غریب، این بشقاب های خالی ، این قاشق های زنگ زده، این نامه های نانوشته وگیسوان خیس مادرم.خودم را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی صدا می گریم.

 

بی صدا می خندم ، بی صدا عاشق می شوم ، بی صدا گرسنه می مانم و بی صدا می میرم . هیچ کس نام مرا بلد نیست .باد پلاک خانه ام را با خود برده است .آرزوهایم در جوی افتاده اند.

 

نام تو را روی ناخن هایم می نویسم و انگشتانم را با شاخه های درخت سیب پیوند می زنم. فردا همه سیب ها _سرخ و سبز ، کال و رسیده _ بوی تو را خواهند داشت و بوی عاشقانه های مرا.

 

بی صدا نام تو را بر زبان می آورم و پیراهنم را با بوی تو می شویم.فردا اتاقم بوی یوسف می شود و آینه هایم زیبا تر از دیروز می خندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 17:14  توسط زهرا  | 

من مناجات درختان به هنگام سحر ،

 رقص عطر گل یخ را ،

نبض پالیده ی هستی را در گنگ فراز،

 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،

 همه را می شنوم...

  می بینم...

من به این جمله نمی اندیشم

 به تو می اندیشم...

 تک و تنها به تو می اندیشم...

 

 

                                           تقدیم به صنوبر همیشه سبز خاطراتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:24  توسط زهرا  | 

آرزوهایم را به ظرفی می گویم که درونش آب زلال وشفافی جای دارد وآن را به زیر سبزترین گل باغچه می ریزم .آری، می دانم با شکوفا شدن گل باغچه آرزوهایم برآورده می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:54  توسط زهرا  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:19  توسط زهرا  | 

چشم چشم دو ابرو ، دو ابروی کمونی چشم چشم دو ابرو، دو چشم آسمونی چشم چشم دو ابرو، چشمای خیس هر شب من،تو،یه فریاد، اسم تو عمری بر لب دست دست دو تا دست،دو دست عاشقانه دو دست پاک وپر مهر، یه حس صادقانه پا پا دو تا پا ،دو پای سخت همراه همراهی قرص ومحکم ،حتی تا خونه ماه قلب قلب دوتا قلب،دو قلب قفل در هم دوقلب مست وعاشق، عشقی فرا از عالم جسم جسم دوتاجسم،دو جسم اما با یک روح یه روح آسمونی ،بلند چو قله کوه عشق عشق چه زیباست،الهی جون بگیره هر کسی سد عشق شد، دعا کنیم بمیره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:34  توسط زهرا  | 

خواب

شب بر روی شیشه های تار

می نشست آرام،چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هردم زیرورو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاج ها،جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت،روح سرگردان خود را جستجو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ، ای سر انگشت کلید باغ های سبز

چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا

وببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:29  توسط زهرا  | 

                                                                               نیمی خواب، نیمی بیدار، نیمی انسان، نیمی فرشته ام وهمواره از تو نوشته ام.گریه هاوخنده ها، بال های پرنده ها، هرچه بود وهرچه هست ،لحظه های بی شکست، قصه های واپسین، عشق های آتشین، آفتاب وآسمان وقلب های مهربان جلوه ای از حضور توست.

نیمی آواز، نیمی سکوت، نیمی نورونیمی سوت وکورم وهمواره از تو دورم. به رنگین کمان که مینگرم به عطرهای بیکران که دست میزنم از تو دورتر میشوم.این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ کاش می توانستم برای شب های وحشی ام کمی مهتاب بیاورم.

کدام کتاب را بخوانم؟کنار کدام خوشه انگور بمانم؟ به سوی کدام اقیانوس بارو بزنم؟ چه کنم با مظلومیت بیراهنم؟ کدام سیب بوی دهان تو را دارد؟ بوی عشق ومهربانی را؟ در چشم چه کسی تصویر تو شفاف تر می نشیند؟ چه کسی روزوشب تو را از هر بنجره ای که دلش بخواهد ،می بیند؟

نیمی سلام و نیمی بدرودم، نیمی کویر ونیمی رودم ودیشب باز از تو سرودم. همه ستاره ها به زمین آمدند به دیدار این دل غمگین آمدند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 19:5  توسط زهرا  | 

روشنی ، من، گل، آب

 

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب.

پاکی خوشه زیست.

 

مادرم ریحان می چیند.

نان وریحان وپنیر ،آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط.

 

نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن چهره من پیداست.

چیزهایی هست که نمی دانم.

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال وپرم.

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم.

من پر از نورم وشن

وپر از دار و درخت.

 

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سایه برگی در آب:

چه درونم تنهاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 19:3  توسط زهرا  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 17:8  توسط زهرا  | 

 

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم .بگذار یک بار دیگر عاشق شوم وپا برهنه در آسمان راه بروم.این هوای دم کرده را کنار بزن!بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور! دستی به صدای خسته ام بکش !بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم.

سلام به ساعت ۶ صبح که سایه تو از خورشید می گذرد وستاره های خواب آلود را بیدار میکند .سلام به یکایک انگشت های تو که که میتوانند نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاک کنند.سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تو را با خود به دوردست می برد.

بی تو به سفر نخواهم رفت .نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد بی تو خواب های مشوش من تعبیر نخواهد شد وکسی ترانه هایم را در 4راه خاطره زمزمه نخواهد کرد .

بی تو بیدار نخواهم شد و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست.بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند وبوته های نعناع خشک خواهند شد.

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم.آنگاه شعر کوتاهی شوم در دفتر یادداشت تو:

                        دلم خسته شد از بی همزبانی

                                                                        مبادا طی شود فصل جوانی

                        برای تو برای تو بمانم

                                                                        برای من برای من بمانی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:34  توسط زهرا  |