تبليغاتX
ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی

oo:oo

 

اما این یک ماه هم دورانی بود واسه خودش...

کلی آدم شدم که هییییچ کلی هم اطلاعات مفید!! (فکر کنم مفید)کسب کردم!

خونه داری...خرید...مهمون داری... خلاصه هرکاری که نکرده بودم تو این یک ماه کردم دیگه!!!!!

اما از نظر غذایی تامین بودم!!خداییش یک بارهم آشپزی نکردم توی این ۳۳ روز.میرسید دیگه....از قدیم گفتن چی؟...نون تنبل پشت کلون دره ؟!... یه همچین چیزی دیگه...

اما واقعا سخت گذشت داشتم دیوونه میشدم وجدانی.باز دم این زن داداش و آبجی گلم گرم که نذاشتن زیاد اذیت بشم...

خلاصه این یک ماه هم بساطی بود....

اما عمرا دیگه بگذارم اونا برن و من تنها بمونم اینجوری.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:32  توسط زهرا  | 

 

وای پروازشون ۱۲ ساعت تاخیر داشت.اما خدارا شکر سالم و خوشحال ۶ صبح امروز رسیدن.

همه توی بغلشون گریه میکردنا اما من از اومدنشون اونقدر خوشحال بودم که سختی های این یه ماه اصلا یادم رفت.از خوشحالی داشتم بااال در می آوردم. دلم براشون یه ذره شده بود.

نمی دونین خواهرم چقدر ناز شده بود،مثل فرشته ها،اصلا یه لحظه نشناختمش.

وقتی مامانی را بغل کردم انگار دنیا مال من شد...

و پدرم.... پدر خوب و نازنینم...واقعا اینا نمیدونم چی بنویسم چون اصلا اون حسی که اون لحظه بغل کردنش داشتم گفتنی نیست...

کاش میشد عکسی که خودشون از کعبه گرفتن را بذارم اینجا.تقریبا مثل عکس پایینه.اما خیلی زیبا تره

خلاصه که از خستگی دارم بیهوش میشم...

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 3:35  توسط زهرا  | 

مامان و بابای عزیزم با خواهر گلم فردا برمیگردن.

وای خدارا شکر دیگه داشتم دیوونه میشدما.چقدر تنهایی بده.یعنی وحشتناکه.وای ۱ ماااااااااه

شبهای اول که تا نیمه شب مثل ارواح الکی تو خونه می چرخیدم،

این شبهای اخرم که دیگه از خستگی خوابم نمی بره .

اما خوب یه چیزی هم هست،سخت گذشت به من اما تحمل کردم و دعا کردم سفرشون طولانی تر بشه چون اونا بهترین سفر را رفتن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:48  توسط زهرا  | 

متشکرم!

برای همه وقت‌هایی که با من شریک شدی...

برای همه وقت‌هایی که به حرفهایم گوش دادی...

برای همه وقت‌هایی که به من شهامت و جرأت دادی...

برای همه وقت‌هایی که به من اعتماد کردی...

برای همه وقت‌هایی که گفتی دوستت دارم...

برای همه وقت‌هایی که در فکر من بودی...

برای همه وقت‌هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی...

برای همه وقت‌هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی...

برای همه وقت‌هایی که برایم شادی‌آور بودی...

برای همه وقت‌هایی که به من دلداری دادی...

برای همه وقت‌هایی که مرا به خنده واداشتی...

برای همه وقت‌هایی که با من به گردش آمدی...

برای همه وقت‌هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی...

به خاطر همه اینها؛ هیچ‌وقت فراموش نکن:

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است از من بخواهی.

می‌خواهم اوقاتم را درکنار تو باشم.

همین الان و در این لحظه در فکر تو هستم.

تو در تمام ضربان‌های قلب من حضور داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برایت تنگ است...

همیشه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:7  توسط زهرا  | 

خالی ام.نه خوشحالی خاصی دارم نه دلتنگی خاصی.

روزها می گذرند ساده و تکراری...چرا اینطوری شدم.

دیشب چیزی شنیدم بازم تکراری اما ساده نه...

امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم...

چقدر آرزومند این روزها بودم و حالا که رسیدم...به آرامش.. به غرور...

هیچ...

دوستی می گفت گاهی وقتی چیزی را نداری برات قشنگه و آرزو

 وقتی بهش می رسی می بینی آرزوی داشتنش قشنگتر بوده ....

 انگار دلم تنگه برای همون روزای پر التهاب.

باید برگردم..به همون روزا...اما یه جور دیگه ....زیباتر

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:25  توسط زهرا  | 

ستاره جون رتبه درخشانت توی کنکور (رتبه ۱۰۶ کنکور تجربی)همه مون را خوشحال کرد.

بهت تبریک میگم و بهت افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:11  توسط زهرا  | 

رفتی و من نرسیدم به جوابی و سوال

 میشوی در من و من هم که همیشه کرو لال-

 شده ام وقت سوالات، و دل خوش کردم

به همین حافظ کهنه که تورا فال به فال-

 میرساند به من اما تو فقط واژه شدی

 ولبت نیست که پرواز کنم بی پروبال

من پری زاده خورشید که فاتح شده ام

تکه ای شیشه ای از قلب تورا توی خیال

 تو ولی سنگ شدی قصد شکستن کردی

من تورا خواستم اما تو فقط فکر جدال

 من و تو سیب دوتا شاخه نبودیم ولی 

 تو رسیدی و من افسوس همانطور که کال-

 بوده ام روی همان شاخه کوچک ماندم

 کرم ها پشت سرم نقشه کشیدند و حال

 باد می اید و باید بروم ...اما نه ...

قول دادی برسانیم به بالا... به کمال...

من تمامت شده ام سخت، و حالا راحت

بروم؟جا بزنم؟ نه محال ست محال

انقدر منتظر امدنت میمانم

 که بنامند مرا مردترین دختر سال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:50  توسط زهرا  | 

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود       با سار پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشمهای تو       هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ناگهان         حس میکنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه غزلهای ناگزیر                  با قاه قاه خنده ی بی غم عوض شود

سهراب شعرهای من از دست میرود        حتی اگر عقیده رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز       در بیت های بعد ردیفم عوض شود

*

حوای جا گرفته در این فکر رنج تلخ          انگار هیچوقت به ادم نمی رسد

 تن داده ام که بسوزم در اتشت             حالا بهشت هم به جهنم نمیرسد

*

 با این ردیف و قافیه بهتر نمیشوم         وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:3  توسط زهرا  | 

خدایا اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم بهارم کن.اگر در هزارتوی شب گم شده ام جاده صبح را نشانم بده واگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم بده.

خدایا اگر تو روبروی من ندرخشی هیچیک از پنجره های جهان را باز نخواهم کرد واگر تو به روی من لبخند نزنی شکوه ها و گلایه هایم را اغاز نخواهم کرد.

خدایا از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و اسمان بلاتکلیف گذاشتند.از روزگار گله دارم که هیچگاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد.از خودم گله دارم که هرگز پاهایم را به دور دستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم.....

خدایا کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم.کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند.کاش پشت پرده شب پنهان نمیشدم.کاش اینچنین و انچنان نمی شدم...

خدایا امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم امیدم به توست. پس بی انکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی، دوستم داشته باش....
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط زهرا  | 

خدایا شکر

خدایا شکر امروز هم می توانم سرم را بالا بگیرم و از خورشید بپرسم ،کبوتر ها از کدام سمت می ایند.امروز هم می توانم روبروی افق صبحانه بخورم و احوال فرشته ها رابپرسم.

خدایا شکر امروز هم می توانم نام عاشقان تورا به خاطر بیاورم و روی گلبرگ های سرخ شعر بنویسم.وقصه های تازه بگویم و بی پرده از پنجره ها درباره ابر های بی باران سوال کنم.امروز هم میتوانم همه را دوست داشته باشم و انها را در اینه کوچکم جای دهم واز لبخند برادرم عکس بگیرم.

خدایا شکر هنوز دل من دریا را می شناسد.هنوز انگشتانم نشانی شعله های اتش را به یاد دارند و رگهای گردنم به تو نزدیک اند.

خدایا شکر هنوز همه دفتر ها را سیاه نکرده ام همه شیشه ها را نشکسته ام همه پلها را خراب نکرده ام و هنوز مداد های رنگی کودکی را با خود دارم .

خدایا شکر هنوز هم دستهای من و عشق در دستهای یکدیگر است.

خدایا شکر امروز هم می توانم  شاخه ای گل مریم به تو هدیه بدهم و  به دوستم کلوچه تعارف کنم و به مادرم بگویم هوای ارزوهایم افتابی است.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:44  توسط زهرا  | 

داشتم کامنت های قبلی را مرور می کردم.قبلا خیلی زیبا تر بودن.

و با احساس... نه؟

یک نگاه خیره و صد علامت سوال

حرفهای یخ زده چشمهای گیج و لال

در سکوت سرد شهر روی سیم های برق

دسته ای کلاغ پیر گرم کار قیل و قال

در کنار پنجره روی میز کار خود

مینویسم از زمان مینویسم از زوال

مینویسم از خودم مینویسم از خدا

مینویسم آه آه خسته ام من از خیال

خسته ام من از زمین خواب دیده ام به من

دستهای اسمان هدیه میدهد دو بال

تا که پر زنم شبی به شهر خواب

شهر حرفهای سبز در زمینه خیال
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:56  توسط زهرا  | 

سلام دوستان

شب یلدای همگی مبارک و امیدوارم همممممه ی همممه تون امشب را خوش باشین

دقیقا یادمه که شب یلدای یک سال پیش چه شب بدی بود

برام اما خدارا شکر که امسال در کنار خانواده م خوشم.

خدایااااااااااااااااااااااااااا....متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:52  توسط زهرا  | 

لنگان عصا به دست

با خاطرات رفته ز کف

آرام و بی هدف

چه غریبانه می روم

در جستجوی مرد جوانی که سالهاست

گم گشته در مسیر هیاهوی زندگی

در یک غروب تلخ سه شنبه

کنار باغ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:26  توسط زهرا  | 

 

دلم تنگ شده برای روزهایی،
که دلم می لرزید ،
این روزها ،
زلزله هم از این حوالی عبور نمی کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:46  توسط زهرا  | 

 گفتی ای کاش دیروز ندیده بودمش

گفتی وقتی بغض آلود ،دیروزش را برایت آهسته می گریست، دلت گرفت....

گفتی از مرد بودنم شرمنده شدم....

گفتی چه دنیای کثیفی ست.!!.به طلب یک وام، طالبهایش زیاد شده اند!!!...

گفتی دلم می خواهد همه تعفن این دنیا را بالا بیاورم.

.......و...من دلم گرفت!

من هم از زن بودن خودم متنفرم!

از این همه ذلیلی و زبونی ام بیزارم!

از این همه طالب در لحظات سخت طلب، دلم می فشرد!

از این......

.........

......

باور کن که این روزها زن بودن از مرد بودن سخت تر است.....

باور کن که زن بودن و زندگی کردن، این روزها از" بودن" سخت تر است.......

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:5  توسط زهرا  |